آقای عسکاس
بله بالاخره آقاو خانم عسکاس اومدند خونمون و از من و خواهر جون کلی عکس گرفتند
خواهر جون که قشنگ میشت و کلی میخندید تا ازش عکس بگیرند و کلی هم لباس عوض کرد و هیچ اعتراضی هم نکرد
حتی برای اینکه یک عکس گریه دار داشته باشه بابایی به زور گریه اشو در آورد
اما من چون کلا از عکس و دوربین خوشم نمیاد هر لباس رو که میپوشیدم فقط مدت کوتاهی به آقای عکاس فرصت میدادم که از عکس بگیره و بعد میگفتم که خسته شدم و دیگه بسه
اما روز خوبی بود و مامان و بابا از نتیجه اش راضی بودند
و اینکه مامان خیلی خوشحال بود که به جای اینکه بریم اتلیه ،اتلیه اومد خونه
اینم چند عکس از اون روز





مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



آقای عسکاس 
